در فصل بارش سنگ همچو آیینه بمان بر جان دشت تشنه بنویس از عطر بهاران در انتظار فردا شب را سحر کن با کوله باری از نور از شب گذر کن سر مست و عاشقانه در خود نظر کن بشکن در قفس را از تن رها شو ...
دارم به این فکر میکنم که چقد داستان داشتم تو زندگیم چقدر آدم اومدن رفتن خاطره شدن چقدر گیج شدم ، احساس میکنم سردرگمم و دارم تو خودم گم میشم ... نمیدونم چیه ! فقط میدونم که هرچی میگذره بیشتر گیج میشم و نمیدونم ...